تبليغاتX
Coffee & Cigarette
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
نمیدونم چرا هر دفعه که میبینمش و باهاش صحبت میکنم ، تا یکی دو هفته همش فکرم باهاشه. بهتره بگم با حرفاشه! این آخری هم که فکراش داشت دیوونه ش میکرد، بازم برام گفت و گفت وگفت... الان چهار پنج روزی میشه که مدام دارم فکر می کنم : یعنی چی میشه؟ یعنی سال دیگه این موقع من کجام؟ چه می کنم؟ آیا همونی میشه که اون میگه؟ همه چیز مشخصه ولی این فکر لعنتی بدجور تحت فشارم گذاشته! به قول شاملو:

مثل این است در این خانه ی تار،

هرچه، با من سر کین است و عناد:

از کلاغی که بخواند بر بام

تا چراغی که بلرزاند باد.

 

مثل این است که می جنبد یاءس

بر سکونی که در این ویران جاست

مثل این است که می خواند مرگ

در سکوتی که به غم خانه مراست.

|+| نوشته شده توسط ُسیاوش در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 1 قبل از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar